خیلی وقته که تو حال و هوای واژه هام نبوده ام. خیلی وقته که دور بوده ام از خودم و همه ی چیزهایی که "نزدیکم"بودند.می خوام یه کاری کنم می خوام برگردم به حال وهوا ی نوشته هام " به بافت خاطره هام"به همین نزدیکی... می خوام برام دعا کنید منم می خوام زندگی کنم...
خواب دیدم توی یک قحطی نامربوط! گیر کرده ام.حتی دست نجاتی نبود.باز تکرار شد...
من گیر کرده بودم و گریه می کردم
دیشب باز خواب دیدم اما این بار "خدا"برایم آسمانی فرستاد! و من نجات یافتم ،خندیدم اما از خواب نپریدم!!ماندم...
من در بهت انعکاس یک دردم...
انگار لای پیچ و تاب این لاشه ی درد جویده می شوم!
من مقصر نبودم
شاید اعتماد نه!
نباید می کردم...
من ساده"ام"...
خدایا تو رو به بزرگیت قسم "او"را به حال خود رها مکن!!
فرشته ای پایین آمده ست تا در شهری که هر روز مرا می کشند
با بوسه های طولانی "زنده ام "کند
او هنگام جذر آسمان در خانه ی من جا ماند
پنجره را نبستم
اما نگریخت...
و همین هر روز غروب به گریه ام می اندازد...
شکرت ای خدا ...شکرت!
اگه روزگار بر وفق مرادم نیست بازم شکرت!
اگه مثل قدیما کیفم کوک نیست بازم شکرت!
اگه آرزوهایم...
می دونم خداجونم ...می دونم همش حکمته..ما که حرفی نداریم "خدایا حکمتت رو شکر"
"خدایا حکمتت رو شکر"
فقط اگه امکانش هست یه روزی یه جایی بهم نشون بده که بهترین ها رو برام کنار گذاشتی...
"خدایا حکمتت رو شکر"
یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 توسط فاطیما |
سال نو شده است...چند بار خورشید به دور من گردیده است یا چند بار من به دور او نمی دانم...فقط می دانم که نو شده است...
نمی دانم چه آرزویی باید بکنم فقط خدایا!"بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن...